گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

چه بلاست از دو چشمت نظر نیاز کردن

مژه را گشاد دادن، در فتنه باز کردن

چو کمال صنع بی چون ز جمال تست پیدا

نتوان حدیث عشقت ز ره مجاز کردن

همه خواب مردمان شد به دو دیده تلخ، یارب

ز کجات گشت شیرین حرکات ناز کردن

چه خوش است باد خلوت که دهد سرشک خونین

ز خراش دل گواهی به زبان راز کردن

دل پر ز خون و با تو نزنم دمی که نتوان

به حضور نازنینان غم دل دراز کردن

تو بخسپ خوش که ما را ز غمش چو شمع خو شد

همه روز زنده بودن، همه شب گداز کردن

به جفات دل نهادم، بکن آنچه می توانی

چه کنم نمی توانم ز تو احتراز کردن

به هوس فدا کنم جان به درت که نیست عاوی

پسر سبکتگین را هوس ایاز کردن

صف عاشقانست اینجا، مده، ای فقیه، زحمت

که به شهر بت پرستان نتوان نماز کردن

چه بود متاع خسرو که کند نثار جانان

مگسی چه طمع راند به دهان باز کردن؟