گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

دریغ صحبت دیرینه وفاداران

خوش آن نشاط و تنعم که بود با یاران

چو از شکفتن نورزو عیش یاد کنم

به چشم من گل، اگر نیستند از آن یاران

چو دوستان وفادار رخت بربستند

جهان چگونه توان دید بی وفاداران

پدید نیست یکی هم از آن، تعالی الله

نبوده اند مگر آن خجسته دلداران

فراق کرده دل ما خراب و مرهم نه

به حقه فلک از بهر این دل افگاران

دلا، بدان که به تعبیر هم نمی ارزد

جهان که صورت خواب است پیش بیداران

عزیز من به متاع زمانه غره مشو

که آنست داروی کیسه بران و طراران

چو عمر می رود از حرص و آز، جان چه کنی؟

به هرزه چند توان کرد کار بیکاران

صلاح نفس مجو، خسرو، ز دل خود، از آنک

طبیب مرده نسازد علاج بیماران