گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

چو من ز دوست به داغ درونه خرسندم

نه دوستی بود، ار دل به همرهی بندم

اگر به تیغ ببرند بند بند مرا

تو ذکر وصل خودم کن که باز پیوندم

چو مو که برکنی و باز روید، آن غم تست

که باز رست به دل هر پیش که برکندم

هزار کوه غم ار بر دلم نهی، بکشم

غبار خنگ تو بر دامن تو بربندم

ز بهر کشتن خویشش حیات خواهم و بس

اگر حیات دهد بعد ازین خداوندم

رو مدار که از دیدنت شوم محروم

چنین که من به جمال تو آرزومندم

دل شکسته خسرو تهی کنم یک بار

شوند محرم اگر دل شکسته ای چندم