گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

گر چه از عقل و دیده و جان برخیزم

حاش لله که ز سودای فلان برخیزم

یک زمان پیش من، ای جان و جهانم، بنشین

تا بدان خوشدلی از جان و جهان برخیزم

گفتیم یا ز من و یا ز سر جان برخیز

از تو نتوانم، لیک از سر جان برخیزم

از پس مرگ اگر بر سر خاکم گذری

بانگ پایت شنوم، نعره زنان برخیزم

به گه حشر چو از خاک برانگیزندم

هم ز بهر تو به هر سو نگران برخیزم

هوسم هست که پیش تو دمی بنشینم

وز سر هر چه بگویی، پس ازان برخیزم

مردم دیده مرا بهر تو در خون بنشاند

من به رویت نگرم، وز سر جان برخیزم

ناتوان گشتم ازان گونه که نتوان برخاست

ور مرا دست بگیری تو روان برخیزم

خسروم بیهده مپسند که هر دم با تو

شادمان شینم و با آه و فغان برخیزم