گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

روی تو به پیش نظر آسایش جان است

آزادگی جان من، ار هست، همان است

در شهر چو تو فتنه و مردم کش و بیداد

من زیستن خلق ندانم که چسان است

کو دل شده ای کت نظری دیده و مرده

جانش به عدم رفته و سویت نگران است

ترکی که دو ابروش نشسته ست به دلها

قربانش هزار است اگر چش دو کمان است

کی بر چو تو خورشید رسم من که به خواری

بر خاک در تو سر من نیز گران است

عشق است، ز بابل خرد افسونش، چه داند

هر چند که بنیاد خرد از همدان است

گر خون جگر گریه کند عاشق شهوت

آن دانش که حیضش ز ره دیده روان است