گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

باغ بشکفت و سوری و سمنش

تازه گشت ارغوان و نسترنش

صفت باغ می کند بلبل

شاخ در شاخ می رود سخنش

یوسف گل رسید و شد روشن

چشم نرگس به بوی پیرهنش

تا کجا باشد آن سمنبر من

کاب و آتش شود گل از سمنش

مهر او ذره ذره کرد مرا

گر چه یک ذره نیست مهر منش

گر به خلقم رسن کند زلفش

بگسلم هم ز زلف چون رسنش

دیده در پیش او کشد خسرو

که بیند به چشم خویشتنش