گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

ز من چو دل ربودی رفت جان نیز

که در دل داشت شوقت این و آن نیز

ز یاقوت لبت ما را طمعهاست

کز او زنده ست جان و هم روان نیز

رقیبت را مده دشنام ازان لب

که دل را سخت می آید، روان نیز

سر پا بوس تو تنها نه دل راست

که مشتاق است جان ناتوان نیز

دلی بودم، شد آن پابند زلفت

نمی یابم ازو نام و نشان نیز

تعالی الله چه تنگ است آن دهانت؟

که فکر آنجا نمی گنجد، گمان نیز

غمت، خسرو چه گوید آشکارا

که نتوان گفت راز تو نهان نیز