گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

گشادی چشم خواب آلود را باز

در فتنه به عالم کرده ای باز

به دور ماه رویت زلف شبرو

پریشان کاری اکنون کرد آغاز

خط سبزت، اگر نه خضر وقت است

چرا شد با لب جان بخش دمساز؟

به بستان گر روی، در سجده آید

به پیش قامتت سرو سرافراز

ربودی دل ز من، وانگه سپردی

به دست طره دلدوز غماز

چه جای جان که بر دل می زند تیر؟

چو گردد ترک چشمت ناوک انداز

اگر ندهی به عمری کام خسرو

روا باشد، به غیر او مپرداز

 
sunny dark_mode