گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

از چشم تو که هست ز تو جان شکارتر

دل نیست در جهان ز دل من فگارتر

می گوی تلخ از آن لب شیرین که زهر تست

ز آب حیات بر دل و جان سازگارتر

خلق از تو با کمال وفا با شکایتند

من هر چه بیش می کشیم شرمسارتر

پیش تو جان شکافم و باور نیایدت

هرگز ندیده ام ز تو بی استوارتر

گفتم که هوشیار شو، ای دل، به کار عشق

عقلم به گوش گفت ز من هوشیارتر

در عشق بدگوار بود پند دشمنان

حقا که پند دوست از آن ناگوارتر

پرسی که چون نخست دلت بیقرار نیست

گر باورم کنی قدری بیقرارتر

رخ هر چه بیش بر در تو می زنم به سنگ

بختم نگر که هست زرم بی عیارتر

هم خود برون برآر، چو خسرو بگویدت

کاخر ز چیست چشم من سوکوارتر؟