گنجور

شمارهٔ ۹۸۵

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

با من این بودت ز اول شرط باری

کآخر الأمرم به یاد همه نیاری

بسکه با شوریدگان چون زلف مشکین

عهد بستی و شکست از بیقراری

با رقیبان گرانجان بیش منشین

نون لطیفی طاقت ایشان نداری

سر میروی تنها براه و من چو سایه

دره پیته افتان و خیزان از نزاری

بعد ازینت با خدا خواهم سپردن

زآنکه رسم عاشق آمد جانسپاری

با سگته گفتم چو آیم شب برآن در

می باشد ز نو کآن در گذاری

بانگ زد بر من به جنگ و گفت تاکی

هر شب اینجا آنی و دردسر آری

دوش دیدم بر سر کوی تو دل را

گفتم ای مسکین تو باری در چه کاری

گفت من بیش از کمال اینجا رسیدم

تا کنیم از یکدیگر فریاد و زاری



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify