گنجور

 
کمال خجندی
 

زیر پا از زلف مشکین گه گهی میکن نگاه

تا ببینی از تو مسکینان بسی بر خاک راه

شوق آن روی چو آتش گر گنه گیرند و جرم

من سزای آتشم چون بیشتر دارم گناه

بر دو عارضی چون کشید آن طرفه خطها در دو روز

کآن چنان نازک خطی نتوان کشیده در دو ماه

نا گرفت زلف او بوسیدنش خواهم ذقن

تشنه ام من تشنه خواهم یی رسن رفتن به چاه

اشک می آید روان زان نیزتر آه و فغان

می رسد گونی فلان ای دیده و دل راه راه

چون رویم از حسرت آن چشم بر تابوت ما

دوستداران گو بیفشانید بادام سیاه

دوستان گویند میکن بردرش افغان کمال

چون توان کز بیم حاسد أو نتوان کرد آه