گنجور

 
کمال خجندی
 

داری لب و دهانی شیرین ولی چه شیرین

بر رخ خطی و خالی مشکین ولی چه مشکین

غارتگریست زلفت ظالم ولی چه ظالم

عاشق کشیست چشمت بیدین ولی چه بیدین

از ماه رنگ گیرد هر چیز و اشک ما هم

از عکس آن دو رخ شد رنگین ولی چه رنگین

بینم بهشت شاید در خواب خوش که شبها

دارم ز آستانت بالین ولی چه بالین

بیمار بود عاشق آن لب که نوش بادش

از قند ساخت شربت شیرین ولی چه شیرین

آبستن آب آن بر در آب سنگ باشد

در پردلی نرا هم سنگین ولی چه سنگین

در خیل دلبرانی سلطان ولی چه سلطان

پیشت کمال بیدل مسکین ولی چه مسکین