گنجور

 
کمال خجندی

ما از نو سخنور جهانیم

صاحب نظریم و نکته دانیم

سوز دل ما چو خط برآری

ما مردم نا نوشته خوانیم

چون نقش دهان تو معماست

ما نیز همه به فکر آنیم

آن آب بقاست بافنیمش

چون بافتنش نمی توانیم

دلهاست کشان و دلکش آن زلف

اینها به کجا کشد ندانیم

زآن گونه سواری که ماراست

اشکی ز پی تو می دوانیم

اگر بود کمال عاشق و رند

والحالة هذه همانیم