گنجور

 
کمال خجندی
 

رخ بپوشید و جگره میسوزدم

آتش پنهان بنره میسوزدم

خانه ای که آب سازم چون حباب

آه دل دیوار و در بسوزدم

باد آن لب دل که خون آلود ازوست

چون نمک بر ریش تر میسوزدم

باز سر بره بکنم پیشش چو شمع

گر چه از پا تا بسر میوزدم

سوخت جانم نازه او بادش حلال

گر به یک نازه دگر میسوزدم

نامه شوقم کبوتر دید و گفت

چون برم چون بال و پر میسوزدم

گر ز چشم بد دلش نرسد کمال

من سپندم گو اگر میسوزدم