گنجور

 
کمال خجندی
 

آن سرو که آمد بر ما از چمن کیست

وان غنچه که دلها شد ازو خون دهن کیست

آن میوه که از باغ بهشت است درختش

کار نزدیک دهن آمده سیب ذقن کیست

چون طلعت خورشید که پوشید غبارش

زیر خط ریحان رخ چون باسمن کیست

در دامن گل چاک فتادست ز هر سو

ای باد صبا بوی تو از پیرهن کیست

در جامه که باشد ببر از آب شود تر

آن آب کزو جامه نشد تر بدن کیست

آن خرقه که از دست تو صد پاره نباشد

در صومعه از گوشه نشینان بتن کیست

احسنت کمال این نه غزل آب حیات است

امروز بدین لطف و روانی سخن کیست