گنجور

 
کمال خجندی
 

ز حسرت خاک شد این چشم غمناک

به خاک ار پا نهی باری برین خاک

نکر آموخت آن چشم از تو شوخی

چه زود استاد شد شاگرد چالاک

معلقها زند از شادی آن صید

که آویزی پس از بسمل به فتراک

چو از رخ خوی به دامن پاک سازی

شود پاکیومتر آن دامن پاک

ز شبگردی چه ترسم بار در چشم

ندارم روز روشن از عسس پاک

به مرگ محتسب کم خور دل غم

به مقدار مصیبت جامه زن چاک

کمال از خس شپارد کمترت دوست

مگر در دوستی افتاد خاشاک