گنجور

 
کمال خجندی

طبیب عشق به خون گو بساز شربت عاشق

که نیست در خور بیمار جز غذای موافق

از آن متاع که عاشق بیار خویش فرستد

مراست جانی و آن نیز نیست تحفه لایق

رقیب سعی نماید چو غمزه نو بخونم

بود موافق غماز فکر و رأی منافق

دلم به زلف تو چون پی برد به سر میانت

که کس به ذهن پریشان نکرد فهم دقایق

اگر دهان تو گویند هست و نیست ز تنگی

نه کاذبند درین نکته عاشقان و نه صادق

پزم خیال تجرده ولی ز زلف بتانم

در آمدست به گردن هزار گونه علایق

کمال روی تو دید و ز شوق در سخن آمد

شود هر آینه طوطی ز عکس آینه ناطق