گنجور

 
کمال خجندی
 

مرا بگفت کسان چون قلم مران از پیش

که من از دست تو خواهم گرفت خودسر خویش

چو دل حدیث تو گوید ز دیده خون بچکد

رود هر آینه خون چون دهن گشاید ریش

اگر بریش دلم نیش نیز دره نگرد

در آن نظاره به حیرت فرو رود سر نیش

بدست غمزه روانتر روانه کن تیری

که صبر آن نکند دل که بر کشی از کیش

دلا بیار سر و جان برسم درویشی

که بی معامله آمد مرید نا درویش

به حلق های غلامی مرا گران شده گوش

چنانکه نشنوم این بار پند نیک اندیش

مزید جور ز دل کم نکرد هر کمال

چرا که جور تو بیش است و مهر بیش از پیش