گنجور

 
کمال خجندی
 

لاابالی را اگر سامان نباشد گو مباش

بت پرستی را اگر ایمان نباشد گر مباش

دیگری گر بر سر جان میکشد خود را رواست

من بجانان زنده ام گر جان نباشد گو مباش

کار وصل او اگر آسان برآید دولتی ست

ورنه گر کار دگر آسان نباشد گو مباش

چون نمیخواهم که باشم یکزمان بی درد او

با چنین دردی گرم درمان نباشد گو میاش

عاشقان را چون بدردی ذوق عالم حاصل است

در جهان گر چشمه حیوان نباشد گو مباش

اگر بظاهر دشمنی با ما و در دل دوستی

من بدین راضی شدم گر آن نباشد گو مباش

بر گدا و پادشا چون رنج و راحت بگذرد

گر گدا را نعمت سلطان نباشد گو مباش

گر کمال از عشق رویش بی سروسامان شده ست

عاشقان را گر سر و سامان نباشد گو مباش

بر سر میدان عشق این نفس کافر کیش را

می کشم گر لایق قربان نباشد گو مباش