گنجور

 
کمال خجندی
 

مژه تیزست و غمزه نیز و تو نیز

ریختی خون عاشقان به ستیز

اگر کشی بی بهانه نتوان کشت

صد بهانه بعشره انگیز

از من آن پای بوسه مگریزان

همچو عمر گریز پا مگریز

گو پرهیز چشمت از خونم

نیست بیمار را به از پرهیز

کرد خون همه به گردن زلف

گفت کج دار طره را و مریز

پارسا دست خشک رفت آنجا

چون زنیع داشت دستاویز

زاهدا تو بهشت جو که کمال

ولیانکوه خواهد و تبریز