گنجور

 
کمال خجندی
 

آنکه انداخت ز پایم چو سر زلف دراز

باربش در دل بیرحم وفائی انداز

بازی طفل به خاک است و بنم شاهد طفل

ای اجل زودترم بر در او خاک بساز

مرغ روحم به تو خود را بنماید پس مرگ

تا به تیر افکندم غمزة صیاد تو باز

هر درختی که برآید بر کوی بتان

میوه او همه شیوه است گل او همه ناز

دانه اشکه نگر گونه و رخساره ببین

نازنینی تو و ما را به تو صد گونه نیاز

در ازل دل به تو شطرنج تعلق می باخت

عشق بازی من از امروز نکردم آغاز

دل گرو بست به او هر که نظر باخت کمال

به حریفی که دو رخ دارد و تو هیچ مباز