گنجور

 
کمال خجندی
 

تو آن شاخ گلی ای شوخ دلبر

که آریست به آب دیده در بر

چو آن رخسار و بالا باغبان دید

ز گل برید و بر کند از صنوبر

به هر مسجد که آوردی تو قامت

ز حیرت گفت امام الله اکبر

برم پیش لب و زلف تو سجده

چو خواننده آبت و اللیل و کوثر

رخت ماه است اگر بینیمش این ماه

به چشم ما نباید ماه دیگر

حدیث قند گفتم با لبش گفت

ملولیم از سخنهای مکرر

نه آن دفتر که در وی طیباتست

خبیثانش فروشستی سراسر

کمال این گفته گر سعدی شنودی

فروشستی بگازرگاه دفتر

که چون آب سخن دید و روانی

سخن را پاک تر سازد سخنور