گنجور

 
کمال خجندی
 

وقتی مرید بود دل اکنون غلام شد

زلف بنی گرفت و گرفتار دام شد

صوفی ز عشق باره برندی گرفت نام

از ننگ زهد رست و بدین نیکنام شد

چشمم به آرزوی تماشای زلف تست

چون چشمه روزه دار که مشتاق شام شد

لبهای تشن پرور نو نا ز دیده رفت

آبم به حلق و خواب به مژگان حرام شد

گر غم بکند از چمن دل صنوبرش

در جان خیال قد تو قائمقام شد

مه را که کوس حسن بر افلاک میزند

تو دیر زی که نوبت او هم تمام شد

نازک سخن بوصف لب او شدی کمال

طوطی شکر شکست که شیرین کلام شد