گنجور

شمارهٔ ۵۳۰

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

نمی خواهم که کسی با آن شکر لب هم نفس باشد

ولی هر جا که شیرین ست غوغای مگس باشد

طبیب احوال من پرسید گفتم زلف او دال است

گر اهل حکمت است او را همین یک حرف بس باشد

از آن لب گفتم ار بورسی دهی بیش از کنارم ده

بگفت این نکته نشنیدی که حلوا باز بس باشد

شنیدم کآن صنم را هست با عشاق دلسوزی

ولی ز آن گونه دلسوزی که آتش را به خس باشد

فلک بر آفتاب و مه رساند پایه قدرم

گرم با خاک پای تو چو زلفت دسترس باشد

کمال از لطف طبع آمد اسیر عشق مهرویان

چو بلبل کز خوش آوازی گرفتار قفس باشد



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید