گنجور

 
کمال خجندی

آن رخ نبینم ار نبری زلف پر ز تاب

شب منقطع نگشته نبیند کس آفتاب

بر گوشه عذار تو مستیست خفته چشم

نزدیک صبح از پی آن می رود به خواب

دندان شانه می کشد آن چین زلف و بس

نامش خطا نبود که خواندیم مشک ناب

گفتی پس از هلاک تو دست از جفا کشم

ای عمر ناگزیر چرا می کنی شتاب

شوق رخ و لب تو ز دل خون چکاند خون

از آتش و نمک کند این گریه ها کباب

نقش درت همیشه به خون بر کشد سرشک

همچون محرزان که به سرخی کشند باب

خط های اشک بر ورق چهره کمال

گر آیدت به چشم روان خوانیش جواب