گنجور

 
کمال خجندی
 

عرفات عشق بازان سر کوی بار باشد

بعلطواف کعبه زین در نروم که عار باشد

چو سری بر آستانش ز سر صفا نهادی

بصفا و مروه ای دل دگرت چه کار باشد

قدمی ز خود برون نه بریاض عشق کآنجا

نه صداغ نفحه گل نه جفای خار باشد

به معارج اناالحق نرسی ز پای منبر

که سری است جای این سر که سزای دار باشد

ز می شبانه ساقی قدحی نثار ما کن

نه از آن معنی که او را به سحر خمار باشد

به فریب و وعده ما را مکش ای پسر که تشنه

ز عطش بمیرد اولی که در انتظار باشد

نکند کمال دیگر طلب حضور باطن

که قرار گاه زلفش دل بیقرار باشد

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.