گنجور

 
کمال خجندی
 

دوش چشمم ز فراق تو به خون تر میشد

آه من بی مه رویت به فلک بر میشد

اشک می آمد و میشست ز پیش نظرم

هرچه جز نقش تو در دیده مصور میشد

مه بکوی تو شب چارده خود بینه می گشت

چو به آئینه روی تو برابر میشد

هر کجا زان آب شیرین سخنی می گفتند

سخن قند نگفتم که مکرر می شد

قدر وصل تو دل امروز نکو می دانست

اگر آن دولتش این بار میسر می شد

هر نسیمی که شب از زلف تو در مجلس ما

می گذشت از دم او شمع معنبر میشد

آنکه وقتی نگران بود بر آن روی کمال

گر همی دید کنونش نگرانتر می شد

صفت عارض چون آب تو در دفتر خویش

بیشتر زآن ننوشتم که ورق تر میشد