گنجور

 
کمال خجندی

دل ز داروخانه دردت دوا دارد امید

شربت خاصی از آن دارالشفا دارد امید

هر کسی دارد از آن حضرت تمنای عطا

مفلس عشق تو تشریف بلا دارد امید

جان و دل تا ذوق آن جور و ستم دریافتند

این ستم دارد توقع آن جفا دارد امید

کشته شمشیر غم یعنی شهید عشق را

زندگی این بس که از تو خونبها دارد امید

دارم امیدی که یابم بر بساط قرب راه

این گدا بنگر که وصل پادشا دارد امید

بر سر راه طلب شد خاک چشم انتظار

همچنان از خاک پایت تونیا دارد امید

دولت بوسیدن پایت نمی یابد کمال

با چنین کوتاه دستی مرحبا دارد امید