گنجور

شمارهٔ ۳۹۶

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

دزد دلهاست سر زلف تو زانش بستند

می برد بند خود آخره نه چنانش بستند

رسن زلف تو پیوند دل و جان بگسسته

چه سببه بود که بر رشته جانش بستند

خواست بانکهت تو دم زند از شیشه گلاب

بردندش همه بر روی و دهانش بستند

در چمن پیشگل از لطف تو رمزی می رفت

آب شوریدگیی کرد روانش بستند

هجر کشته است به آن غمزه و ابرو ما را

این همه جرم چه بر تیر و کمانش بستند

بر سر آتش غم سوخت کباب جگرم

گوئیا بر دل خونابه چکانش بستند

زخم هر نیر که آمد ز تو بر جان کمال

مرهمی بود که بر ریش نهانش بستند



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.