گنجور

 
کمال خجندی

در غم دلدار کس را این دل انگاری مباد

هیچ عاشق را ز یاری درد بی باری مباد

ناز های و هوی مستان زاهدان در زحمشند

را عاشقانرا از می عشق تو هشیاری مباد

خون دل آمد شرابم نقل: دشنام رقیب

گر دل باران خود دارد بر آتش همچنین

هیچکس را اینچنین خواری و خونخواری مباد

اینچنی جز با منش باری و غمخوار مباد

چشم بیدار مرا گر خواب می پوشد نظر

بانگ مرغ از دام چون بخشد فرح صیاد را

جز خیالش مونسی در خواب و بیداری میاد

کار دل در زلف او جز ناله و زاری مباد

از طلب گر می فزاید داغ و درد او کمال

در دل ریش تو جز درد طلبکاری مباد