گنجور

 
کمال خجندی

طاقت درد تو زین بیش ندارم بارا

چاره ای کن به نظر درد دل شیدا را

هوس روی توأم کرد پریشان احوال

زلفت انداخت مگر در دل من سودا را

هر کسی را ز لبت لذت جان حاصل شد

کام بی ذوق چه داند مزه این حلوا را

طاقت خنده ندارد لبت از غایت لطف

به سخن رنجه مکن آن لب شکر خارا

تا کند باد صبا غالیه سانی به چمن

برفشان بر سر گل سنبل عنبر سا را

وصف روی تو کمال ار نکند نقصان نیست

نبود حاجت مشاطه رخ زیبا را