گنجور

شمارهٔ ۳۸۲

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

چنین که سوز فراقم ز سینه دود برآورد

عجب مدار گرم ابر دیده سیل ببارد

سیاه پوش از آن گشته است مردم چشمم

که هر درنگ جگر گوشه به خاک سپارد

وجود خاکی ما را بسوخت آتش هجران

گر آب دیده نباشد بکوی دوست که آرد

تو آفتاب جهانی روا مدار که چشمم

در انتظار تو شب تا سحر ستاره شمارد

از آن نفس که شنیدم حکایتی ز دهانت

بجان تو که دل من هوای هیچ ندارد

امید من ز خیالت چنین نبد ز کمالت

ک رانه گیرد و زارم بدست هجر گذارد



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید