گنجور

شمارهٔ ۳۸۱

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

چشمش را عقل و مبه و جان زد

این دزد هزار کاروان زد

هر نیر بلا که سوی دلها

از غمزه کشید بر نشان زد

خاک در او چو دیده دریافت

اشک آمد و سر بر آستان زد

مه کرد شبی طواف آن گوی

صد چرخ دگر به ذوق آن زد

در پوزه دستبوس کردم

دستم بگرفت و بر دهان زد

شد خسته ز لطف آن بناگوش

هرگه در گوش او برآنه زد

در شد سخن کمال و زد لاف

لاف از سخن چو در توان زد



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

شکرستان