گنجور

شمارهٔ ۳۱۲

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

از لب او سختی چون به زبان می آید

گوئیا آب حیاتی به دهان می آید

خواهد آمد ز منت تیر بلا بر جان گفت

در دل خسته مراه نیز چنان می آید

بر در او نه منم آمده جان بر کف دست

هرکه دورست ازان روی به جان می آید

چون نباید به چمن نعره زنان بلبل مست

از گل افتاد جدا ز آن به فغان می آید

قصه بار جدائیست درین نامه رواست

بر کبوتر اگر این باره گران می آید

زاتش شوق همه سوختگیهای دل است

هرچه در نامه قلم را به زبان می آید

در قلم هیچ شکی نیست کزین غصه کمال

آنشی هست که دود از سر آن می آید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام