گنجور

شمارهٔ ۲۸۵

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

بار بر خوان ملاحت نمک خوبان است

شور او در سرو سوز غم او در جان است

گر برآید به کله ماه فلک آن اینست

در خرامد به قبا سرو چمن این آن است

نیست پوشیده که چون مردم چشم است عزیز

آنکه چون مردم چشم از نظرم پنهان است

گفتم از لعل زکات من درویش بده

زیر لب گفت که درویشی درویشان است

عشق بلبل به چه اندازه که بر گل باشد

عشق من بر گل رخسار تو صد چندان است

از تو بوسی و ز من در عوض آن صد جان

هم به جان تو که از آن دهنت ارزان است

شاد گردان به وصالت دل غمگین کمال

که ز هجران تو هم خسته و هم ویران است



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید