گنجور

 
کمال خجندی
 

یاد بوس چون منی حیف است کآید بر زبانت

نیک گفتی نیک پیش آ، تا ببوسم آن دهانت

زاهد پر خواره می شد دم به دم لاغر میانتر

ا گر دل او گه گهی میرفت در فکر مانت

زآن دهان و زآن میان خواهد دلم پرسد نشانی

بی نشان از بی نشانان زودتر باید نشانت

چون بشیر از لبلة المعراج زلفت بر گذشته

در میان قاب قوسیتم فکنده ست ابروانت

سر به هر در میزنیم شاید در آری سر از آن در

اینهمه تصدیع از آن آورده ام بر آستانت

گفتمش یکدم مجالم ده که تا آن لب پیوسم

گفت پرهیز کن کاین انگین دارد زبانت

با خیالش تا سخن راندی کمال از در اشکت

میچکد درهای گوناگون از لفظ در فشانت