گنجور

شمارهٔ ۲۵۹

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

مشنو که مرا به ز تو بار دگری هست

مسموع نباشد که ز جان دوست تری هست

راز دهنت باز نمود آن لب شیرین

که پنجاه سخنی نیست که آنجا شکری هست

گفتی بزنم بر جگرت تیر جفائی

از تیر نترسم که مرا هم جگری هست

حال دلم از ناوک آن غمزه بپرسید

او را همه وقتی چو از اینجا گذری هست

چون زان نو شد سر طلب آن مکن از ما

تا خلق ندانند که بامات سری هست

منع نظر از زلف و رخت نیست به توجیه

هرجا که بود دور تسلسل نظری هست

تا چند کمال این همه اندوه تو زان زلف

شب گرچه دراز است به او هم سحری هست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام