گنجور

 
کمال خجندی

چشم و ابروی تو گویند که در مذهب ما

حق بود کشتن عشاق و علیه الفتوی

با رقیب ار بسر من تو شبیخون آری

او میا گو بسر من همه وقتی تو بیا

مثل است اینکه بود مردن با یاران عید

کشت غم وامق و مجنون تو بکش نیز مرا

هر چه خواهم من از آن لب تو بلا دفع کنی

بخششی کن به گدایی که کند دفع بلا

همه کس ناز تو جویند نه چون من به نیاز

همه دشنام تو خواهند نه چون من به دعا

به سلامت که نخواهم رود سوی تو باد

حیفم آید که سلام تو فرستم به صبا

قصه درد جدایی چو نویسیم کمال

دل جدا ناله کند خامه جدا نامه جدا