گنجور

شمارهٔ ۲۱

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

چشم تو از حد می برد با عاشقان بیداد را

از ناله مرغان چه غم آن دل سیه صیاد را

مردم به دور روی تو در گریه اند از آه من

شرطست باران ریختن در موسم گل باد را

گفتی ز بنیاد افکنم آن را که بر من دل نهد

گر جرم این باشد نخست از من بنه بنیاد را

حاشا که از غم های تو من بنده باشم در گله

هست از غمت آزادگی هم بنده هم آزاد را

بوسی به شیرین کاری ار کردم تراش از تو چه شد

عیبی نباشد سوی خود تیشه زدن فرهاد را

ذکر بلند قامتش می آیدم در گوش جان

ای پارسا بهر خدا آهسته خوان اوراد را

منع کمال از عاشقی جان برادر کی توان

پند پدر مانع نشد رسوای مادر زاد را

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام