گنجور

شمارهٔ ۱۸۲

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

سگ کویش به من دربند باری است

عزیزی را سر و سودای خواری است

مرا هست از سگش هم چشم باری

گدا را آرزوی شهر یاری است

چو آید در حریم دل خیالش

بر آن در کار دیده برده داری است

لبش خواهم سپرد اکنون به دندان

که راه و رسم عاشق جان سپاری است

به پای سرو و گل از لطف سیرت

هنوز آب روان در شرمساری است

اگر صد پیرهن در گل بپوشند

به دور روی نو از حسن عاری است

کمال ار سر در آرد با نو آن زلف

مخور بازی که آن از شانه کاری است



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید