گنجور

 
کمال خجندی
 

سروی ز باغ حسن به لطف قدت نخاست

از آن بر ترست فد نو کابد به شرح راست

جان به لب رسیده ما را به بوسه ای

دریاب کز دهان تو در معرض فناست دایم

تا از لبت وظیفة دشنام کردهای

دعای دولت تو بر زبان ماست

سر رشته قرار شد از دست و همچنان

انگشت پیچ چون سخن زلف دلرباست

ما را از روی خوب مکن منع ای فقیه

کین فق در شریعت اهل نظر رواست

آنجا که خادمان ز عقیدت نفس زنند

از ما سر ارادت و از دوست خاک پاست

گر شبوة کمال بپرسد کسی زانو

گوسوفی ایست و رند ولی بارسا نماست