گنجور

 
کمال خجندی
 

درد کز دل خاست درمانیش نیست

خون که دلبر ریخت تاوانیش نیست

از لبت دورم چو مهجورم ز تو

جان ندارد هر که جانانیش نیست

بی رخت شد چون دهانت عیش من

تنگ عیش است آنکه بستانیش نیست

پیشه رندان پارسا طفل رهست

لاجرم جز چشم گریانیش نیست

نیست مسکینی که بر بویت چو عود

دود پیدا سوز پنهانیش نیست

پیر ما بوسی از آن لب بر نکند

چون کند بیچاره دندانیش نیست

نیست بیار لذتی در خور کمال

بی نمک خوانی که مهمانیش نیست

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.