گنجور

شمارهٔ ۱۰۷۳

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

وصال اوست بخت ما نبینم آن به بیداری

خیالش دولتست ای دل تو باری دولتی داری

به مستان و نظر بازان نظرها دارد آن چشمان

مگر دیوانه زاهد که جوئی عقل و هشیاری

در و دیوار در رقصند صوفی در سماع ما

چه بر دیوار چسبیدی به آخر نقش دیواری

چو خس بر خاک راه تو بدان امید افتادم

که چون باد صبا آی مرا از خاک برداری

دل من چون ز کار افتد بباره محنتت بردن

رسد باری مرا از تو اگر دولت دهد یاری

کریمان تحفة آرند با خود پیش مسکینان

اگر آئی تو نیز آن به که بر من رحمتی آری

بصدنجان و سل او خواهی کمال از سر نه این سودا

چو هیچت نیست این گوهر مکن هردم خریداری



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.