گنجور

 
کمال خجندی

وصال اوست بخت ما نبینم آن به بیداری

خیالش دولتست ای دل تو باری دولتی داری

به مستان و نظر بازان نظرها دارد آن چشمان

مگر دیوانه زاهد که جوئی عقل و هشیاری

در و دیوار در رقصند صوفی در سماع ما

چه بر دیوار چسبیدی به آخر نقش دیواری

چو خس بر خاک راه تو بدان امید افتادم

که چون باد صبا آی مرا از خاک برداری

دل من چون ز کار افتد بباره محنتت بردن

رسد باری مرا از تو اگر دولت دهد یاری

کریمان تحفة آرند با خود پیش مسکینان

اگر آئی تو نیز آن به که بر من رحمتی آری

بصدنجان و سل او خواهی کمال از سر نه این سودا

چو هیچت نیست این گوهر مکن هردم خریداری