گنجور

شمارهٔ ۱۰۷۲

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

ورای آن چه سعادت بود که ناگاهی

به حال بی سروپائی نظر کند شاهی

چراغ صبحدم دل فروز عالم را

چه کم شود که شود رهنمای گمراهی

نسیم را چه زیان گر ز راه هم نفسی

کند عنایت دل خسته ای سحرگاهی

به جان و دل شده ام پای بند بند گیت

نه از سر غرضی نه ز روی اکراهی

چگونه دست توان داشت از چنین سروی

چگونه روی توان تافت از چنین ماهی

هلال ابروی او را ز حسن موئی کم

نگردد ار نگرد سوی ما به هر ماهی

سخن دراز شد و خالص سخن این است

که چون منت نبود مخلص و هواخواهی

کمال عز قبول نر از سعادت یافت

که بافت از همه اقران خود چنین جاهی



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید