گنجور

شمارهٔ ۱۰۶۴

 
کمال خجندی
کمال خجندی » غزلیات
 

من کیستم که ورزم سودای چون تو باری

حیف أبدم که گردی مشغول خاکساری

کار خود است ما را بار غمت کشیدن

خوش وقت آنکه دارد زین نوع کار و باری

گفتم به خاک پایت باشم رفیق لیکن

ترسم ازین نشیند بر دامنت غباری

زلفت چو شد پریشان از جمع ما برانش

کاین حلقه را نشاید هر نیره روزگاری

گر سرو پیش قدت آزاد شد به خدمت

گل را چه برگ باشد در معرض نو باری

ساقی ز جام دوشین دیگر می آر ما را

که امروز اگر خم آری هم نشکند خماری

بستیم در هوایت بر خود در هوس را

عاقل کسی که نبود دربند غمگساری

زآن زلف سرکش ای دل نومیدهم نباشی

که کار به روز آید شام امیدواری

گر دست من بگیری گردد قلک غلامت

مه چون کمال گیرد آرندش اعتباری



با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

در فهرست‌گذاری نسخه‌های خطی اشعار گنجور مشارکت کنید