گنجور

 
کمال خجندی

من کیستم که ورزم سودای چون تو باری

حیف أبدم که گردی مشغول خاکساری

کار خود است ما را بار غمت کشیدن

خوش وقت آنکه دارد زین نوع کار و باری

گفتم به خاک پایت باشم رفیق لیکن

ترسم ازین نشیند بر دامنت غباری

زلفت چو شد پریشان از جمع ما برانش

کاین حلقه را نشاید هر نیره روزگاری

گر سرو پیش قدت آزاد شد به خدمت

گل را چه برگ باشد در معرض نو باری

ساقی ز جام دوشین دیگر می آر ما را

که امروز اگر خم آری هم نشکند خماری

بستیم در هوایت بر خود در هوس را

عاقل کسی که نبود دربند غمگساری

زآن زلف سرکش ای دل نومیدهم نباشی

که کار به روز آید شام امیدواری

گر دست من بگیری گردد قلک غلامت

مه چون کمال گیرد آرندش اعتباری

 
 
 
sunny dark_mode