گنجور

 
کمال خجندی
 

گفتم ای سیم ذقن گفت کرا می گوئی

گفتم ای عهد شکن گفت چها می گوئی

گفتم ای آنکه نداری سر یک موی وفا

گفت معلوم شد اکنون که مرا می گویی

گفتم ای جان ز دل سخت نو فریاد مرا

گفت با ما سخن سخت چرا می گویی

گفتم آن زلف پریشان تو با مشک خطاست

تا چند پریشان و خطا می گویی

گفتم از باد نسیم تو شنیدن چه خوشست

گفت تا کی سخن از باد هوا می گویی

گفتم از دست دل خود به ملاکم راضی

گفت این خود ز زبان و دل ما می گویی

گفتمش کی رسد از بخت پیامی به کمال

گفت آن روز که از ماش سلامی گویی