گنجور

 
خیالی بخارایی

ای آنکه به جور از تو تبرّا نتوان کرد

بی رنج تو راحت ز مداوا نتوان کرد

گر حلقهٔ بازار بلا زلف تو نبوَد

سرمایهٔ جان در سر سودا نتوان کرد

آن روز که از صبح وصال تو زند دم

روزی ست که اندیشهٔ فردا نتوان کرد

گویم به سگت راز دل خویش ولیکن

خود را به سر کویِ تو رسوا نتوان کرد

ای دل چو شدی ساکن کویش، غم فردوس

بگذار که قلبی به همه جا نتوان کرد

افسوس از آن روز خیالی که خیالش

پنهان شود از دیده و پیدا نتوان کرد

 
sunny dark_mode