گنجور

 


🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۱۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ایمان نوشته:

بر شاخ امید اگر بری یافتمی،

هم رشته خویش را سری یافتمی. (امیدی نیست که به مقصود برسم)

تا چند ز تنگنای زندان وجود؟!

ای کاش سوی عدم دری یافتمی…(دلیلی برای ماندن ندارم، ای کاش دلیلی برای رفتن وجود داشت)

👆☹

Mahsa نوشته:

منظو از بری و سری در بیت اول چیه؟

👆☹

حسین ،۱ نوشته:

مهسای گرامی
بر شاخ امید اگر بری یافتمی
هم رشته خویش را سری یافتمی
“بر” به مانای میوه و ثمر است
” سر“ نیز در رابطه با رشته ، سررشته را بیان می کند
میگوید : اگر امیدی داشتم ، یا شاخه ی امیدم میوه یا ثمری میداد، سر رشته ی زندگی خویش را می یافتم
زنده باشی

👆☹

ناآمده نوشته:

شاید مصرع اول بیت دوم اینطور باشد:
تا چند به تنگنای زندان وجود

👆☹

ساکت نوشته:

خیام در بیت اول از زرد و خشکیده بودن شاخه امیدش و از پریشانی و سردرگمی حاصل از این ناامیدی پرده برداشته است. اما راز این ناامیدی را میتوانیم در بیت دوم کشف کنیم. از نظر خیام وجود نه یک حقیقت بلند و باشکوه، بلکه یک زندان تنگ و باریک است که پیوسته ما را در اسارت خود نگاه داشته و هیچ دری برای گریختن از وجود و پیوستن به عدم پیش روی ما گشوده نیست. همیشه باید باشیم و هیچ راهی برای نبودن وجود ندارد. همان گونه که عزیزالدین نسفی به این مطلب اعتقاد داشت که آنچه هست، قبل از این بوده و بعد از این نیز خواهد بود.

👆☹

حمید رضا۴ نوشته:

می گوید هیچ امیدی نیست، این سر رشته را که از کجا به این جهان آمده ایم را دریابیم،
پس تا کی در این آرزو که شاید دری به این نادانسته ها باز شود، وجودمان را زندانی این جهان کنیم؟
یعنی از این افکار دوری کن و آزادانه زندگی کن.

👆☹

سینا ---- نوشته:

ولی با توجهی به مفهوم عدم که من از مولانا به خاطرم هست این چهارپاره با معنای عرفانی سازگار است و البته که از خیام نمیتواند باشد. مولوی بزرگ میفرماید:
ای خدا جان را تو بنما آن مقام

کاندرو بی‌حرف می‌روید کلام

تا که سازد جان پاک از سر قدم

سوی عرصهٔ دور و پنهای عدم

عرصه‌ای بس با گشاد و با فضا

وین خیال و هست یابد زو نوا

👆☹

سینا ---- نوشته:

ببخشید در حاشیه قبل: سوی عرصه دور پهنای عدم

👆☹

سینا ---- نوشته:

برای مشخص شدن بیشتر منظورم بقیه ابیات مولانا هم میگذارم:
عرصه‌ای بس با گشاد و با فضا

وین خیال و هست یابد زو نوا

تنگ‌تر آمد خیالات از عدم

زان سبب باشد خیال اسباب غم

باز هستی تنگ‌تر بود از خیال

زان شود در وی قمر همچون هلال

باز هستی جهان حس و رنگ

تنگ‌تر آمد که زندانیست تنگ
(دقت کنید که در این چهارپاره حرف از «تنگنای» وجود زاده که مطابق با اندیشه دینی و عرفانی است.

👆☹

حمید رضا۴ نوشته:

جناب سینا، آیا ممکن است مولوی همین رباعی خیام را در ذهن داشت که این ابیات را سرود؟
در ضمن تمنا می کنم برداشت خود را از این رباعی بیان کنید تا شاید با هم گفتگویی کنیم.

👆☹

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.