گنجور

 
خواجوی کرمانی
 

زهی ز بادهٔ لعلت در آتش آب زلال

یکی ز حلقهٔ بگوشان حاجب تو هلال

ندای عشق چو در داد خال مشکینت

بگوش جان من آمد ز روضه بانگ بلال

تو کلک منشی تقدیر بین بدان خوبی

نهاده بر سر نون خط تو نقطهٔ خال

چودر خیال خیال آید آن خیال چو موی

نرفت یکسر مو نقشش از خیال خیال

منال بلبل بیدل چو می‌شود حاصل

ترا بکام دل از بوستان عشق منال

اگر ز کوی تو دورم نمی‌شوم نومید

چرا که مرد بهمت بود چو مرغ ببال

ترا حرام نباشد که خون ما ریزی

که هست پیش خداوند خون بنده حلال

چنان بچشمهٔ نوش تو آرزومندم

که راه بادیه مستسقیان به آب زلال

ز من چه دید که هردم که آید از کویت

چو باد بگذرد از پیش من نسیم شمال

رسانده‌ام بکمال از محبت تو سخن

اگر چه گفتهٔ خواجو کجا رسد بکمال

شب فراق بگفتیم ترک صبح امید

جزای آنکه نگفتیم شکر روز وصال

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

حمیدرضا در ‫۱۲ سال و ۱۰ ماه قبل، دو شنبه ۱۶ دی ۱۳۸۷، ساعت ۲۱:۴۰ نوشته:

مصرع آخر از سعدی است:
«جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال ...»

replyپاسخگویی به این حاشیه flagگزارش حاشیهٔ نامناسب linkرونوشت نشانی حاشیه

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.